X
تبلیغات
رایتل

مامیچکا، یک تُنگ بلور

مرا اینگونه باور کن

شب نوشت

امشب حالم تعریفی نداره... دلم گرفته کمی تا قسمتی بغض دارم...دلم قرصه ولی استرس امتحان دارم...دوست دارم جیغ بکشم...خیلی بی حالم... خیلی...

بابا جون این چند روز تعطیلی رو سفر مجردی بوده ارومیه با دوستاش... صبح که برگشت ساکش رو بست رفت سونا...کلا به خودش خوب میرسه... خانم والده بهش میگه من نمی گم نرو نگرد ولی به اینم فکرکن که دوتا زن گذاشتی تو خونه درندشت و رفتی....

تمام ذوقی رو که برای کادوی روز پدر داشتم از بین رفته... حالا روززززززززززززیییییییی برسه یا پت یا مت همت کنه این حس رو دوباره در من زنده کنه...

با خودم فکر می کنم:

من الان فقط دارم ارزوهای محقق نشده بابام در مورد خواهر و برادرام رو به حقیقت تبدیل می کنم... تمام کارایی که بابام دوست داشت خواهر و برادرام انجام بدن و ندادن رو انجام میدم...برای اینده خودم... کسی نیست بهم بگه پس خودم چی؟ حرفای خودم چی؟ ارزوهای خودم چی؟؟پس خودم چی میشم؟؟

دارم برای اینده ای تلاش می کنم که نمی دونم کی میرسه.............


پ.ن. من بابامو خیلی دوست دارم.. خیلی خیلی دوستش دارم ولی کلا باکاراش رو اعصابمه... بهش می گم بلیط بگیر برای قم بریم یه روز زودتر اونجا باشیم من دارم از استرس می میرم میگه می خوای پنجشنبه راه بیفتیم جمعه تهران باشیم یه روز تهران بمونیم بعد شب بریم قم؟؟؟؟

من: حرف من خیلی ایهام توشه؟؟؟ من می گم یه سر بریم اونجا تو داری هفت شهر عشق رو می گردونی منو؟؟؟

امشب بدجوری هوای گریه داره دلم

[ جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 01:05 ق.ظ ] [ نسترن ] [ 32 جام بلور ]