X
تبلیغات
رایتل

مامیچکا، یک تُنگ بلور

مرا اینگونه باور کن

رویای من، محل زندگی 1

امروز می خوام از رویاهام حرف بزنم...ازخدا پنهون نیست از شما چه پنهون توخونه با هیچ کس نمی تونم حرف بزنم...زور که نیست...حرف منو نمی فهمن...همیشه دوست داشتم یکی باشه بشینه با من فقط از رویاهامون بگیم....یادمه دوره دبیرستان ودانشگاه همش از رویاهامون حرف می زدیم و می گفتیم می خوایم زندگی مون چطوری باشیم و اینا....

یادمه چقدر بهمون خوش می گذشت و انقدر خوشحال می شدیم که نگوووووو انگار رویامون همون لحظه به واقعیت تبدیل شده...


جونم براتون بگه من از اول عشق المان بودم....یعنی یه زمانی به سرم می زد برم ایتالیا یا مثلا امریکا برم پیش دخترعموم یا استرالیا پیش شاخ نبات اینا ولی همه اینا مقطعی بود و دوباره شیفت می شدم به المان... انقدر عشق المانم که یادمه یکی از دوستام می گفت روح هیتلر در من حلول پیدا کرده... سریالهای المانی، برند المانی، خبرهای المانی، افراد مشهور المانی...فقط کافیه یه چیزی یه جوری به المان وصل باشه تا من عاشقش بشم.....اسطوره من پیمان ابدی و پروفسور سمیعی هستند که هر دوشون المان بزرگ شدن...برند ارایشی که استفاده می کنم نیوا و مای هستش که هر دوش made in Germany... همیشه دوست داشتم المان زندگی می کردم...کلا اینو بگم بدجوری تو نخ المانم...انقدر که می گم زمانی که من مردم مرا در المان دفن کنید تا ذره ذره بدنم خاک المان را تشکیل دهد (مرحبا بر این عرق ملی بزن اون دست قشنگه رو...هوووووووو بیا وسط)

جونم براتون بگه...دوست داشتم تویکی از شهرهای المان...حالا مثلا مونیخ یا دورتموند زندگی می کردم...یه بنز مشکی داشتم صبحا بیدار می شدم و کت و شلوار مشکی و بلوز سفید می پوشیدم و بعد موهامو یا براش می کردم یا پشت سرم می بستم بعد گردنبند مروارید یا اون زنجیر و پلاک طلای سفیدی که زن عموم بابت فارغ التحصیلیم بهم کادو داده رو گردنم می نداختم...بعد صبحونه می خوردم و سوار ماشینم می شدم و می رفتم سمت دانشگاهم... دوستایی داشتم از همه نوع..می رفتم سر کلاسم.... تو افیسم می شستم و المانی بلغور می کردم ...هعیییی بعدش تو اوو یا اسکایپ دوستای جون جونیمو می دیدم و باهاشون گپ می زدم... بعدش از افیسم می اومدم بیرون....


این رویا تمام شدنی نیست....

[ جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 01:29 ق.ظ ] [ دابای ] [ 22 جام بلور ]