X
تبلیغات
رایتل

مامیچکا، یک تُنگ بلور

مرا اینگونه باور کن

10 سال بعد

شادی یه بازی وبلاگی گذاشته

10 سال بعد کجا هستی؟ چطور هستی؟

.

.

.

نوشته اش را میخوونم خیلی راحت و انگار بی دغدغه نوشته 

ولی من می ترسم...

از اینده میترسم

از این که فکر کنم در اینده قرار است چه بشم و چه نشوم می ترسم

از اجبار

از قید و بند و رسوم مزخرف

از ای وای مردم چی میگن

از قضا بلا

از اتفاقات پیش بینی نشده

از مگر و اما

از چیزهایی که از کنترلم خارجه

از ترس میترسم

10 سال بعد؟؟

میترسم 10 سال بعد بیایم و این حرفها رو بخونم و ببینم شاید یک دهم ان چیزی که می خواستم نشده ام...همان طورکه به 10 سال پیش نگاه میکنم و ارزوهایی که داشتم و شاید الان بیشتر از نصفی یادم نیاید اصلا چه بودند....من اصولا ادم پرتوقعی در زمینه ارزو هستم...جاه طلب هستم و رویاهای کوچک کم دارم...این "می دانی عاشق چه هستم" ها شاید یک دهم درصد ارزوهای دورو دراز من نباشد...ولی از اینده میترسم......

10 سال بعد؟؟ در سی و هفت سالگی؟؟

راستی چه طوری میشم؟؟ اصلا زنده هستم؟؟ زمانی برام بیست و هفت سالگی اوج بزرگی بود و الان در بیست و هفت سالگی از سی و هفت سالگی می ترسم و می دونم که سی و هفت سالگی ام هم چیزی نخواهد بود....

10 سال بعد

15 سال بعد 

20 سال بعد

و کل سالهای اینده رو به خدا می سپارم...به قدرت لایزال الهی تا بهترین ها رو برام رقم بزنه...تا با قدرت متعالی خودش رویاهام رو در مسیر به حقیقت تبدیل شدن قرار بده...

اینده میاد چه من بترسم یا نترسم...

اینده همین چند ثانیه بعده که در انتظارش بودم.... 

اینده همین فرداست که شاید دلم بخواد زود بیاد و بگذره...

اینده منم و رویاهای من که هنوز به حقیقت تبدیل نشدن...

اینده قول دوستامه که منتظرم بهشون عمل کنن...

اینده کلمه ساده ایه ولی پشتش خیلی چیزا پنهونه.....

باز هم می ترسم 

باز هم می ترسم

[ جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 12:54 ق.ظ ] [ نسترن ] [ 19 جام بلور ]