X
تبلیغات
رایتل

مامیچکا، یک تُنگ بلور

مرا اینگونه باور کن

کدامین گناه؟

سردم است

به هر گوشه از این چهاردیواری اختیاری اجباری که نگاه می کنم غم میبارد

حالم بهم می خورد از این زندگی کوفتی

دست ودلم نه به درس می رود نه به چیز دیگری

کز کرده ام..

بی حوصله زندگی..

حال نفس کشیدن هم ندارم...

نمی دانم کدامین عاقلی بود که می گفت

ادم بعضی وقتاها دلش می خواهد خودش را هم دور بریزد

دلم می خواد خودم رو دور بریزم

خسته ام خدایا...

تو هم که اون بالا نشسته ای و عشق دنیا رو می کنی

خوشت می اید بدبختی ما را ببینی و هی بگویی: مع عسر یسرا...

کدام ارامش کدام اسانی؟

چه کشکی؟ چه پشمی؟

دلت خوش است تو هم اره؟؟

فقط دلم می خواد بهم بگویی:

بای ذنبٍ


[ پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1391 ] [ 03:56 ب.ظ ] [ دابای ] [ 9 جام بلور ]